![]() |
پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 |
نجوایِ نبضِ نامنظمی نوشت :
ما بی بهانه ایم؟!
دوباره برای باران و بابونه بهانه دست می دهد.
دیر آشنایِ دوست
دوباره یعنی وقتی تو بخواهی.
هر چهار فصل
همیشه با تو شنیدن داشت.
کوچه کوچه کودکی
دستت نمی رسد به سرشاخه های شوق؟
از بازیِ بلوغ
هر چه برده ایم شریک.
همین که بیایی
خلوتِ آغوشِ من پذیرای توست.
به قرص ماه و مهر
همنشینی با تو برکت سفره ی من است.
در بن بستی شش جهت
من به هوای تو نفس می کشم.
ـ صدایی صمیمی
شنیدم گفت :
چیزی به هم نمی رسد
جایی که دلبستگی ها آلوده ی کدورت اند.
نقد دوست گرامی آقای قاسم عبدالهی (ئابان) بر شعرم
ابتدا باید بگم که خیلی روی این شعر فکر کردم واسه همین هم یه کم دیر شد و از این بابت معذرت. دوم اینکه به نظر می رسه منظور شاعر از دو خط اول "بر پاره کاغذی... گریه کردن شخص بوده که پاره کاغذ دستمالی که برای پاک کردن اشک ها استفاده می شده و نجوای نبض نامنظم حق حق کسی را می رساند و از این بابت زیبا شروع شده مانند دیگر اشعار شما.در ادامه سوالی مطرح می شود که ما بی بهانه ایم ؟!که گویا پیش از آن گفتگویی بوده که موجب گریه گوینده و همچنین این سوال شده است ولی باید بگم با گفتن دوباره برای باران و بابونه بهانه دست می دهد هیچ گونه سر نخی در دست خواننده نمی افتد (حداقل دست من که نیفتاد!)این که بین باران و بابونه چه گونه بهانه ایست تا با یکیدگر باشند و چه اتفاقی می تواند بغیر از باریدن باران باشد که آن نیز امری طبیعی است...و در قسمت بعد نیز این امر تکرارمی شود دیر آشنای دوست دوباره وقتی تو بخواهی این امر ممکن می شود . از کدام امر "شدن" صحبت می شود ... آیا برای دیداری دوباره ... در هر چها فصل فارغ از شمای کلی شعر یک حس آمیزی زیباست و از این بابت باید تبریک بگم ولی کلمه همیشه با دیر آشنای دوست متناقض به نظر می رسد.
![]() نویسنده : یاسرسهرابی
![]() |













